تبلیغات
چوب خدا صدا نداره... - کمی تا قسمتی بی ربط!

کمی تا قسمتی بی ربط!

 

نوشته شده توسط:صالحه

سلام

اول نوشت: کلیک کنید===»
دو کلوم حرف حساب!


  • دل درد [یا همون درد و دل!]

دیگه مثل قدیما دل و دماغ نوشتن ندارم. وقتی هم چیزی بنویسم حتی حوصله ندارم برم وبلاگ های دیگه و اطلاع رسانی کنم. اگه هم تا حالا برای چند پُست وبلاگم این کار رو کردم با اکراه و بی حوصلگی بوده...

حالا بماند که دیگه وبلاگم مخاطب های سابقش رو نداره.

بماند که بعضی دوستان وقتی کامنتهای منو توی قسمت نظرات وبلاگشون میبینن انگار که یه چیز چندش آور -مثلا یه مارمولک له شده!
- دیده باشن... و کامنتهای من رو تایید نمی کنن

بماند که بیشتر دوستان قدیمی رفتن...

(اگه میشد یه آهنگ غم انگیز بندازم پس زمینه وبلاگ الان یه فیلم هندی اساسی راه میفتاد
)

تصمیم گرفتم دیگه هیچ کدوم از مطالبم رو برای وبلاگ های دیگه تبلیغ نکنم. اصلا چه اهمیتی داره کسی مطالب من رو می خونه یا نه؟

من برای خونده شدن و دیده شدن نمی نویسم. من فقط می نویسم که رودل نکنم!! حرفام نباید بمونه رو دلم...

مخاطب من خودم هستم. خود من که سالها بعد پیر میشم و شاید حال و هوای این روزهام یادم بره.

خودم که شاید خدای نکرده مثل بعضی ها دچار زمان زدگی بشم و رنگ عوض کنم!!! و بعدها یادم نیاد یه روزی چه تصورات و اعتقاداتی داشتم...

مخاطب وبلاگ من فقط خودم هستم...

حالا اگه کلاه کسی رو باد این دور و ورا انداخت و اومد برش داره هم خیالی نیست. اگه دوست داشت می تونه مطالبم رو بخونه (بعله! همچین آدم بخشنده ای هستیم ما )


  • مکن ای مِهر طلوع!!
از تو چه سهم من شده جز این عذاب ها
جز دلخوشی زودگذر توی خواب ها


کم کم داریم به شروه ماه مدرسه نزدیک میشیم. شاید اونهایی که از وضع ضریب هوشی و نمرات و درس خوندن من اطلاعی داشته باشن باورشون نشه که من تا چه حد از مدرسه متنفرم...

اشتباه نشه ها! از درس خوندم و یادگرفتن بدم نمیاد. من از این روتین هرروز بیدار شدن و کلاس رفتن و درس حفظ کردن و امتحان دادنه که حالم به هم می خوره. کاش یه معلم خصوصی داشتم مثل معلم هلن کلر... هر روز دستم رو می گرفت و منو به طبیعت می برد... از چهره زمخت میز و صندلی و وایت برد و شلوغی زنگ تفریح و صبح های وحشتناک امتحان منزجرم. فقط عشق به آموختنه که برام تا حدی قابل تحملش می کنه

فکرشم که می کنم که تا چند روز دیگه باید بشینم سر کلاس...


  • زندگی شیرین است!

آه! ای پرنده بغض نكن، كار عشق بود
اینكه به جای دانه به دست تو دام داد


پست قبلی وبلاگ نباید کسی رو -و یا خودم در آینده- دچار توهم کنه. احساسات آدما گذرا هستن. هیچکس تا ابد شاد یا تا ابد غمگین نیست. فقط بعضی ها می تونن بروز بدن و بعضی ها نمی تونن (یا نمی خوان). و بعضی وقتا آدم اختیار قلم -یا کیبورد- از دستش در میره. افسار قلم که بیفته دست دل کار سخت میشه...

در هر صورت مهم الانه که شاد شادم



نه اینکه موضوعی برای ناراحتی نباشه، نه اینکه همه چیز به وفق مراد پیش بره، نه اینکه روی سکه زندگی خوش خوش باشه...
نه!
ولی آدم باید گاهی اوقات به احساسش استراحت بده. اگه قرار باشه همیشه غصه بخوریم به انواع و اقسام بیماری های روحی و جسمی مبتلا خواهیم گشت!! (پیام اخلاقی-بهداشتی )


تصمیم دارم هر پنج روز وبلاگ رو به روز کنم. بنابراین نوبت بعدی مطلب جدید میشه یکشنبه 17 شهریور

قضیه این کیک رو هم توی پست بعدی متوجه میشین (به شرط حیات و سلامت)



===

باید که ز داغم خبری داشته باشد،
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد!

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد!

آویخته از گردن من شاه کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد!

(حسین جنتی)


سجاد
شنبه 9 آذر 1392 11:33 ب.ظ
سلام
پاسخ صالحه : علیک السلام
mahdi
شنبه 6 مهر 1392 07:39 ق.ظ
سلام دوست گرامی خوب هستید ؟ با عرض عذرخواهی از اینکه کم خدمت میرسم
به روز هستم با این روزها ...تشریف فرمائی شما ما را خوشحال خواهد کرد
موفق باشید
پاسخ صالحه : علیک السلام
خواهش می کنم
چشم
...
دوشنبه 18 شهریور 1392 12:18 ق.ظ
جهت یاد آوری : چوب خدا صدا نداره
پاسخ صالحه : یادآوری نیازی نیست
من بهش باور دارم
به زودی شما هم بهش می رسید
دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره! ؛)
منتظر
شنبه 16 شهریور 1392 06:19 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟
مطلبت بیشتر خنده دار بود تا ناراحت کننده
از درد دل من گفتی برای شروع مدرسه! اصلا نمی تونم تصورش رو هم بکنم ولی من مثل تو از روتین بودن خیلی هم خوشم می یاد ولی این مقررات مدرسه است که منو عذاب میده!!
پاسخ صالحه : علیک السلام
بعضی مقررات قابل پیچوندن هستن :D ولی این روتینه که نمیشه کاریش کرد :(
سید مجتبی
شنبه 16 شهریور 1392 12:39 ب.ظ
سلام
خیلی وقت بود خودم میخواستم همچین درد دلی بنویسم.
از این که بگذریم به کیک میرسیم که قبلا این کیک رو دیده بودم ولی قبل از اینکه فتوشاپ بشه و ازش نور ساطع بشه.
در ضمن با مطلبی در مورد حجاب با نام(ببخشید آقا میتونم به خانومتون نگاه کنم؟) بروزم.
لطفا تشریف بیارید.
پاسخ صالحه : علیک السلام
ان شاء الله به این نوع درددل ها نیازی نداشته باشین :)
اون کیک رو هم می دونم کجا دیدین :D به اونی که نشونتون داده سلام برسونید :)
===
چشم خدمت می رسم
☫ رزمنده سایبری ☫
پنجشنبه 14 شهریور 1392 03:59 ب.ظ
سلام
خدا قوت

آدم دچار کاهش شدید انرژی میشه وقتی این مطلب رو میخونه

اصلا هم خوب نبود

ان شاء الله عاقبت بخیر باشید

پاسخ صالحه : علیک السلام

با مطالب بعدی جبران میشه ان شاء الله
حسین
چهارشنبه 13 شهریور 1392 03:10 ب.ظ
سلام.
مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد
وقتی کامنت گذاران و کیبورد فرسایان گرام، دل و دماغ کامنت گذاری ندارن از نویسنده چه انتظاری میره؟
البته ناگفته نماند که نویسنده هم در جذب مخاطب بسیار موثره.
علی ای حال بنده از همین الآن تقریبا میتونم کامنتهای این پست رو پیش بینی کنم. ببینید:

موزون: اُبُجی با بی حوصلگی مینویسی!!!!!!!!!؟
جواب امام زمان رو هم اینجوری میدی؟ این چه بلاییه که سر فضای مجازی دزفول اومده؟ مدیر محترم اداره بووووووووق و فضای مجازی! آقای زاده نسب پور فر نژاد!!! پس شما داری چیکار میکنی پشت میزت؟(معمولا شاکی)

محمد حسن: سلام. داشتم فکر میکردم چه عواملی باعث میشه که یه نفر دست و دلش به وبلاگ نویسی نره (بیان حالات و احساسات درونی در کامنتها)

خادم الشهدا: سلام دده. کم لطفی میفرمایید. ما همیشه کامنتهای شما رو تایید می کنیم.
خدایا نصیب هیچکس نفرما که مارمولک له شده ببینه (معمولا موافق تمام پستها و در آخر هم دعا میکنن)

منتظر: با مطلب ..... بروزم لطفا تشریف بیارید.

رزمنده سایبری: سلام خدا قوت عالی بود زنده باشید آفرین احسنت تبارک الله بابا ای ول دست مریزاد براوو وری نایس.............. (تشکر صرف)

اصلاح طلب: یعنی چی هرکی که کلاهش رو باد برد میاد اینجا؟ چرا به باد توهین میکنید؟ یعنی باد کلاهبرداره که کلاه ملت رو برداره بندازه دم در وبلاگ شما؟ شما اصولگرایان ذوب در نظام به چه حقی به ما توهین میکنید؟ مگه نمیدونی بعد انتخاب روحانی ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم به ما اقبال نشون دادن؟ آخه ............................................ (همیشه عده ای هستن که پاچه بقیه رو بگیرن البته اصلاح طلب خوب هم زیاد داریم.)

حسین: مرتیکه اصلاح طلب با کی بودی؟ میخوای زنگ بزنم دو نفر مسلح بیان ببرنت؟ (مداخله بی مورد در دعاوی)
دیگه نفس مجازیم برید بقیه رو بعدا میگم
نکته: اینا صرفا شوخی بود. خدمت همه کسانی که نامی ازشون برده شد (غیر اون آخریه) ارادت داریم
پاسخ صالحه : علیک السلام :D
این مطلب فقط یه زنگ تفریح بود بین مطالبی که می نویسم (و البته از اون دست مطالبی که افسار قلم دست عقل نیست!!)
دانشجویان و دانش آموزانی که امتحان ترم تابستون رو تجربه کردن بهم حق میدن: این چند روز درگیر امتحانی بودم که پایان ترم بی کله بازی دراوردم و غیبت موجهش کردم :(( نمی دونین چه عذابیه امتحان تابستونی...
===
مطلب بعدی نیمه آماده است
اگه به ترتیب صفحات مطالب دقت کنید متوجه میشین که بعضی از صفحات جا افتاده. مثلا صفحه 115 و 117 وجود نداره. اینا همون چرکنویس هایی هستن که هنوز آپ نشدن. این یعنی اینکه اگه نمی نویسم معنیش این نیست که دستم به قلم نیست :)

در هر حال تصمیمم همونه :) هرکی اومد به وبلاگم و مطالبم رو خوند لطف کرده هرکی هم نیومد چیزی رو از دست نداده و منتی هم نیست :) ولی من جایی دعوت نامه نمی فرستم
===
ممنون که لحظاتی چند لبخند را بر لبانمان نشاندید :)
دختر بابا
چهارشنبه 13 شهریور 1392 02:53 ب.ظ
اوهوم نه راه پس دارم و نه راه پیش !!!

کاش چیزه دیگه ای از خدا خواسته بودم ... برای عیادتم حلیم آوردن جاتون خالی ..

بچه بودیم یه سریال میداد حسین یاری توش بازی می کرد ، عراقی ها اومده بودن تو شهر و یه پسر بچه گله گاو میشا رو می برد و تو شط .... اسمشو یادم نمیاد ... من آرزومه گاو میش ببینم ، بیام دزفول جایی هست که بریم گاو میش از نزدیک ببینم ؟؟؟
پاسخ صالحه : دزفول که خیلی هم خوبه :D بیای کلی هم بهت خوش میگذره عدیدم :)

منم اون سریال رو یادمه
:) خیلی استرس داشت ولی قشنگ بود :)

دزفول هم گاومیش داره منتها تو مناطق حاشیه ای هستن و تصور هم نمی کنم مثل قدیم به صورت سنتی بهشون آب بدن (یعنی ببرنشون لب آب). من خودم که خیلی وقته ندیدم
چهارشنبه 13 شهریور 1392 04:06 ق.ظ
سلام صالحه خانم
-من که میام می خونم کلی هم جز ولا میشم ... پس ادامه بده خواهر من !

-اه اه باز هم بوی گند ماه مدرسه ... خدا استاد محمدی رو به راه راست هدایت فرماید، پروژه ی منو قبول تا ساختمان داده ها را پاس کنم....
- تولدته ؟؟؟
- حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد!
- حالم شبیه دختریست که عاشق سرباز شمن شده ...
- حالم شبیه مرده ایست که توان تسلی دادن بازماندشگانش را ندارد...
- حالم خراب است ، چند روز است از بس سوپ و غذای آبکی خوردم وا رفته ام .. کاش یکی برای ما حلیم می پخت یا می خرید بعد به رسم دزفولی های با سرشیر (گاو میش که گیر نمیاید حداقل با خامه می خوردیم ) اخ اخ دلم لواشک لواشک می خواهد...

چه عجب این پستت مرا جز ولا نداد
فکر کنم سوادم مشکلی پیدا کرده ، کد رو بزور وارد کردم
پاسخ صالحه : علیک السلام

"دختربابا"ی عزیز
ممنون که شفاف سازی نمودین :D

نه بابا تولد من پنج شیش ماه دیگه است.
حال شما شبیه دختریه که عاشق سرباز دشمن شده؟ :D
بیا دزفول خودم برات حلیم می خرم

پست بعدی جزح داره :D
فاطمه
سه شنبه 12 شهریور 1392 09:30 ب.ظ
سلام رهرو جان :)

ای ول بابا -منم میخونم وبلاگتو وکلیم حال میکنم -پیش پیش بگم اگه درمورد تزئین کیک میخوای بگی خودم میدونم :D
برات بهترینهارو آرزو دارم -بوس بوس
پاسخ صالحه : علیک السلام

ممنون. خوشحالم کردی آجی :)

=)) قیف نداشتیم برای خامه با کمترین امکانات تزئئین شد :D (گوشه یه نایلون رو سوراخ کردیم به جای قیف :D) ولی مطلب درباره یه چیز دیگه است :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.