تبلیغات
چوب خدا صدا نداره... - درِ سیزدهم

درِ سیزدهم

 

نوشته شده توسط:صالحه


پلک هایم را به سختی باز کردم. سرگیجه داشتم. سردی موکت زبر و خشن کف اتاق به مغز استخوان هایم رسوخ کرده بود. بدنم کم کم بی حس میشد. دست راستم به حالت دردناکی زیر تنم گیر کرده بود ولی حتی توان جا بجا کردنش را نداشتم.

(...)

اگرچه نور آبی مانیتور فضای اتاق را خیال انگیز کرده بود، اما خیال نبود. بالاخره آمد. آمدنش یعنی دلهره ای شیرین، یعنی پایان چند قرن انتظار زجرآور. شانه راستش را به چارچوب در تکیه داده بود و با بی حوصلگی در و دیوار تیره اتاق را نگاه می کرد. حجم اندامش تمام درگاه را پر کرده بود. حتی تاریکی نیز مانع از این نمیشد که هیبتش نفس را در سینه حبس نکند. انتظار توإم با کلافگی را میشد در حرکات مختصرش دید. خودش هم فهمیده بود قدری زود آمده است. خس خس نفس هایم بلندتر شد. بندبند تنم به رعشه افتاد. سرم سنگین بود. گویی قلب، تمام خون را به سرم انتقال میداد. حتی توان این را نداشتم که چشمانم را ببندم. داشت تمام میشد...

اما لحظات آخر دوباره همان فکر و خیال های دیوانه کننده به ذهنم هجوم آوردند: اگر برای زنده ماندن تلاشی نکنم و بمیرم، خودکشی کرده ام؟

ناگهان برگشت. از تلاقی نگاهمان مو بر تنم سیخ شد. شاید ذهنم را خوانده بود. سعی کردم تمرکز کنم. وقت زیادی نداشتم. گلویم سوخت و با تهوعی دردناک خون شورمزه و گرم از گوشه دهانم روی موکت نمزده جاری شد. یک لحظه درنگ یعنی آغاز یک زندگی بی پایان... یعنی اتمام همه فرصت ها...
تمام قدرتم را -که نداشتم- در انگشتان دست چپم جمع کردم. اگر می توانستم سیم هدفون را کمی عقب بکشم از لپتاپ جدا میشد. چندبار سعی کردم اما ضعف مانع میشد. تصور می کردم قدرت هیچ کاری را ندارم.
به حرکات ضعیف انگشتانم حساس شد. تکیه اش را از درگاه برداشت و با گام هایی بسیار آهسته به سمتم آمد. زمان متوقف شده بود. هیچ صدایی حتی از دوردست ها شنیده نمیشد. قدم به قدم جلو می آمد. ترس چه محرک قدرتمندی است. بالای سرم که رسید قلبم به منتها درجه ی تپیدن رسیده بود. چشمانم را بستم و سیم هدفون را که به سختی دور انگشتانم پیچیده بود عقب کشیدم. صدای نقاره نه تنها فضای اتاق که فضای کل ساختمان را پر کرد.

 سکوت سنگین شب به نفع من تمام شد. صدا همه جا می پیچید. مثل رود جاری میشد و از شکاف درها و درز پنجره ها و حتی از سختی دیوارها می گذشت. کم کم سر و صدای همسایه ها را می شنیدم. باید ساعت از سه گذشته باشد. حتما همسایه ها می آمدند و هر طور شده در را باز می کردند و جسد نیمه جانم را به بیمارستان می رساندند. حس کردم دیگر مرگ و زندگی برایم علی السویه نیست. دوست داشتم هنوز زنده بمانم. حضور سردی که بالای سرم منتظر نفس های آخر بود تلاشم برای زندگی را بیشتر می کرد. اما تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که امیدوار باشم.

ولی همسایه بغلی که چند بار با مشت به دیوار کوبید و صدای گریه بچه که بلند شد تردید به جانم افتاد.
"مگر زندگی من چقدر ارزش دارد که به خاطرش خواب آسوده نیمه شب کسی را بر هم بزنم؟"
کسی -شاید خودِ دیگرم- پاسخ داد "تلاش نکردن یعنی خودکشی"
گفتم "مومن باید دیگران را بر خودش ترجیح بدهد"
گفت "دیوانه! اینها به مرگت راضی هستند."
گفتم "مومن به همسایه هایش بد نمی کند حتی اگر به مرگش راضی باشند"
گفت "مگر تو مومنی؟"
ساکت شدم.
ذهنم را شنیده بود. کنارم چمباتمه زد. دستش را که روی سرم گذاشت پلک هایم را به هم فشردم. صدای پای همسایه ها که پله ها را پایین می آمدند شنیده میشد. تا چند لحظه دیگر همه چیز تمام میشد...

چند خطی از رمان نیمه تمام درِ سیزدهم




ریحون
دوشنبه 11 آذر 1392 08:55 ب.ظ
خو شما استادی
:)

مسنجر جواب میده به نظرت؟ یا ابزارهایی شبیه این؟
رو گوشیت وایبر داری مثلا؟
دوشنبه 11 آذر 1392 08:20 ب.ظ
منو ببین رو دیوار کی یادگاری می نویسم!
حالا که اینجوریه موضوعمو بهت نمی گم
پاسخ صالحه : خیلی هم دلت بخواد دوست به این خوبی داشتی باشی
خخخخخ
:))::
ریحون
دوشنبه 11 آذر 1392 06:51 ب.ظ
نیدونم خو
:دی

شوما بگو
پاسخ صالحه : همه کارای سخت با من؟:'( :-*
صبا افضلی
دوشنبه 11 آذر 1392 06:39 ب.ظ
سلام گلم
همون کاری که گفتی انجام بده تابیشتر بتونیم حواسمون به هم باشه.
---------
حالا دیگه از کلاس امام زمانت جیم میزنی؟!!
پاسخ صالحه : علیک السلام. چشم گلم. در اولین فرصت
اگه می رفتم هم فقط حضور فیزیکی داشتم
چه فایده
منتظر
دوشنبه 11 آذر 1392 01:19 ب.ظ
درسته که بحث برانگیزه و من دوست دارم بیشتر بحث کنیم ولی اونجا باید ارتباط یک طرفه باشه پس بیان این مسأله مناسب نیست.
یه موضوع عالی پیدا کردم اما نباید خیلی روش کار کنم که خیلی هم خوب از آب در نیاد.
پاسخ صالحه : از اونجایی که من دوست خیلی خوبی هستم مطمئن باش نقشه ات رو لو میدم
گفتم که گفته باشم
ریحون
دوشنبه 11 آذر 1392 12:06 ب.ظ
سلام مجدد

خوبه به شرطی که بشه برای هم بخونیم حفظیات رو
:دی
پاسخ صالحه : علیک السلام مجدد
چطوری اونوخ؟؟؟
صبا افضلی
یکشنبه 10 آذر 1392 09:54 ب.ظ
موافقم
شب بخیر برو زود بخواب وگر نه تو که شو نشینی میاد سراغت!
پاسخ صالحه :
محمد فرضی پوریان
یکشنبه 10 آذر 1392 08:59 ب.ظ
با سلام خدمت شما و عرض ادب. ایام محرم و شهادت سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(علیه السلام) رو به شما تسلیت عرض می کنم. ان شاء الله که بتونیم از این ایام نهایت استفاده رو داشته باشیم. مطالب خوبی رو تو وبتون نوشته بودبد. دستتون درد نکنه.
میگم اگه بشه تو وبتون از مطالبی مثل احادیث اخلاقی معصومین (علیهم السلام) یا داستان هایی از زندگانی اونا یا مباحث اعتقادی استفاده کنید خیلی خوبه نه؟
با تشکر و موفق باشید.
پاسخ صالحه : علیک السلام
چشم
ممنون از تذکرتون
منتظر
یکشنبه 10 آذر 1392 08:19 ب.ظ
سلام علیکم خوبی عزیزم؟
دعوتید به خواندن مطلبی به نام اشتغال بانوان - تغییر سبک زندگی
پاسخ صالحه : علیک السلام گلم
چرا همینو انتخاب نمی کنی برای یکشنبه آینده؟
هم چالشیه هم با صحبت های امروز آقای فتحی و حمیده جا برای بحث بیشتر باز شده
صبا افضلی
یکشنبه 10 آذر 1392 08:03 ب.ظ
مجدد سلام
پیامکهام؟!!
یه دونه که بیشتر نبود! تازه اونم جواب نوشته من بود. مگه جواب، جواب داره؟
منتظر بودم دیشب.
اون ساعت که شما بهش میگید ظهر برای ما نزدیک غروب حساب میاد
-------------
مگه قراره بمیره؟
اگر بترسی هیچوقت تمام نمیشه.
نه رومانت، نه چیزهای دیگه. همه چیز در این عالم پیوسته اس.
مثلأ تکمیل نکردن رومانت از روی ترس میتونه منجر به ازدواج نکردن و بچه دار نشدنت بشه.
به دلیل همون اتصالی که گفتم.
البته من نه، ابن سینا گفته.
نذار چیزی بهت غلبه کنه.
پاسخ صالحه : مجدد علیک السلام
همین الان هم اس دادم نرسید؟؟
امان از این خطوط ارتباطی
ظاهرا حتما باید کاج بیفته روشون تا به فکر گروه پیجو و ترمیم باشن!!
===
صبای عزیزم
خودت که خوب می دونی...
واقعیت اینه که دوست ندارم تموم بشه
اینکه ماجرا رو توی تصوراتت یه جور دلنشین تموم کنی دلیل نمیشه که واقعیت خشن و زمخت به حقیقت نپیونده
کاش میشد بیخیال بود
صبا افضلی
یکشنبه 10 آذر 1392 02:28 ب.ظ
سلام
کی تموم میشه آجی؟
دوباره خوندمش.
"عالی"
ولی باد نکن. تا تموم نشه فایده نداره.
پاسخ صالحه : علیک السلام
این رمان از 24 دی 1391 ساعت 5 بعد از ظهر شروع شده
نمی دونم کی تموم میشه
اصلا تموم میشه یا نه
از پایانش می ترسم
===
راستی چرا پیامکامو جواب نمیدی؟ دیشب نشد زنگ بزنم الانم که سر ظهره
molaie
شنبه 9 آذر 1392 10:13 ب.ظ
بسیار زیبا بود
ترغیب شدم حتما" این رمان را در آینده بخوانم
موفق باشید و امیدوار
یا علی (ع)
پاسخ صالحه : لطف دارید
اگر چاپ شد حتما خبرش رو همینجا میذارم. البته بیشتر احتمال داره به سرنوشت داستان ها و رمان های نیمه تمام قبلی دچار بشه...
مولائی
شنبه 9 آذر 1392 10:10 ب.ظ
سلام دوست خوبم
یه پست جدید گذاشتم
" خدایا از تو ممنونم "
منتظر حضور گرمت هستم
پاسخ صالحه : علیک السلام
خدمت میرسم
صبا افضلی
شنبه 9 آذر 1392 10:37 ق.ظ
سلام
با حرف ریحون و جواب رهرو موضوع را لو رفته اعلام میکنم.
!
پاسخ صالحه : علیک السلام
ماهی!
شنبه 9 آذر 1392 09:14 ق.ظ
چقد خوب فضا سازی کردی.
تکمیلش کردی بفرس ی نسخشو:دی
پاسخ صالحه : ممنون
قرار بود اسمش رو بذارم "این رمان هرگز چاپ نخواهد شد"
ریحون
جمعه 8 آذر 1392 10:36 ب.ظ
برای نوشتن نقد باید کامل بخونمش

تا اینجا که جذاب بود...

راستی سلام

من هنوز منتظر راهکار شما هستم استاد
پاسخ صالحه : علیک السلام ریحونم
نمی خواستم طرحش از الان لو بره. فقط برام مهم بود که بدونم این تیکه اش تاثیرگزاری کافی رو داره یا نه
ممنون که مطالعه نمودی
درباره راهکار هم تنها چیزی که می تونم از راه دور توصیه کنم اینه که با هم قرار بذاریم مثلا شنبه هفته بعد فلان سوره حفظ و تثبیت شده باشه
چطوره؟ خوبه؟ اینجوری از خجالت همدیگه هم که شده می حفظیم :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.