تبلیغات
چوب خدا صدا نداره... - در سیزدهم

در سیزدهم

 

نوشته شده توسط:صالحه

"هو"


سرگیجه امانم را می بُرد. روی موزاییک های زمخت دراز می کشم و به سایه های بازیگوش روی سقف خیره می شوم. دنیا دور سرم می چرخد اما آنها انگار نه انگار! یکیشان که پسربچه ی کوچکی است و شلوارک گشادی پوشیده با چشمایی که در صورتش معلوم نیست نگاهم می کند و می خندد. دست هایش را از دو طرف بدنش باز کرده و با چرخش سقف قهقهه می زند و از شادی ریسه می رود. خدا کند صدایش دوباره همسایه ها را شاکی نکند.
ولی خدا را شکر... این سرگیجه های ضعف و گرسنگی من، اگر خودم را تا حد مرگ می برند اما حداقل باعث نشاط سایه ها -همنشین های همیشگی ام- شده اند. سایه ی کوچک تصور می کنند سوار چرخ و فلک شده. چرخ و فلک... چرخ و فلک...

ته ذهنم، جایی که باید خاطرات هزار سال پیش جا خوش کرده باشند، چیزی وول می خورد. انگار خاره ای جان گرفته و بعد از مدت ها می خواهد خودش را از قیرهایی که دست و پایش را بسته اند رها کند و جلوی چشمانم حاضر شود. باید به ذهنم فشار بیاورم... قطعا "چرخ و فلک"، این ترکیب مشمئز کننده ی مرگ آور، زمانی مایه تفریح چند ساعته ی کودکی هایم بوده است. باید به ذهنم فشار بیاورم... حافظه ام با من سر ناسازگاری دارد. لجباز است. نمی خواهد در دنیای گذشته را به رویم باز کند. شاید هم می خواهد انتقام بگیرد... آخر این خودم بودم که درهایش را بستم و کلیدش را هم قورت دادم!
اما خاطره چرخ و فلک زورش می چربد. دارم پشت پلک هایم می بینم که بلند شده و قیرهای داغ و چسبناک دست و پا، و تارعنکبوت های دور سرش را می تکاند. زورش از من مردنی رو به موت بیشتر است...

"شب تاریکی است. عده ای زن و مرد غریبه اما آشنا دور هم روی زیرانداز خاکستری نشسته اند. خوشحالند. صدای خنده ها و تخمه شکستن هایشان را می شنوم. کمی دورتر روی چرخ و فلک نشسته ام. چرخ و فلک می چرخد و آسمان و ماه و ستاره ها هم می چرخند. داد میزنم و می خندم: تندتر... تندتر... تندتر...

پسرهای ده دوازده ساله ی سرتق که چشم پدر و مادرها را دور دیده اند تندتر و تندتر می چرخانندش. سرم را سمت آسمان گرفته ام و نقطه های نورانی را که اکنون تبدیل به خطوط دوّار نورانی شده اند تماشا می کنم. حالم بد می شود. دستم را رها می کنم و توی آسمان پرت می شوم..."

چشم های را باز می کنم. عرق پیشانی و سر و صورتم از کنار گوشم قل می خورد و گردنم را خیس تر می کند. نفس هایم صدای التماس می دهند. سایه ها ساکت و مغموم گوشه ای ایستاده اند و نگاهم می کنند. پسربچه از روی سقف پایین می آید و از دیوار سمت راستم می رود سمت آشپزخانه. دعا می کنم برای آب بیاورد.

سرم را با زحمت به سمتش برمی گردانم. سرگیجه ام بیشتر می شود. معده خالی همراهی نمی کند و چیزی بالا نمی آید. چشم هایم را به زور باز نگه داشته ام. سایه روی زمین می لغزد و به سمتم می آید. از دیوار که پایین می آید قدش بلند و بلندتر می شود. لیوانی که در دست گرفته هم همینطور. قدری کنارم روی زمین می نشیند. صدای بغضش را می شنوم. لیوان را زمین می گذارد و به سرعت برمی گردد روی سقف و بعد هم توی تاریکی راهرو پنهان می شود. دستم را روی لیوان می کشم. نمی دانم سرمایی که پوستم را می سوزاند از سردی موزاییک هاست یا خنکای آب لیوان. دوباره دستم را با حسرت روی زمین می کشم. من نمی توان لیوان را بردارم چون لیوانی وجود ندارد! ترک های دردناک نوک انگشتانم خون می آیند ولی هنوز هم دیوانه وار روی زمین دست می کشم و تقلا می کنم. روی سایه ی لیوانی که وجود ندارد خم شده ام و های های گریه می کنم. اشک هایم توی لیوان می چکند...

حالا واقعیت خودم را عریان تر از همیشه می بینم!

من هیچ نیستم. حتی هیچ هم نیستم. باید خودم را پیدا کنم... باید یقه اش را بگیرم و توی صورتش تف کنم. باید به من جواب بدهد. باید توی چشمهایش نگاه کنم و بپرسم تو کی هستی که تمام عمر و خوشی ها و آرزوهایم را از من گرفتی؟ تو واقعا فکر می کنی کی هستی؟ هنوز هم فکر می کنی منحصر به فردی؟ توی احمق هنوز هم فکر می کنی خاص و متمایزی؟ هنوز هم نمی خواهی اعتراف کنی؟ بیچاره! شاهزاده خیالی که از خودت ساخته بودی مدتهاست که مرده! لباس های مرواریدبافت و تور سفیدش رنگ خاک گور گرفته اند! تو خودت هم مرده ای!

باید زندگی که از من دزدیده را پس بگیرم...
همنشینی سایه ها و ارواح بس است. چند قرن دربدری و خانه بدوشی بس است. می خواهم اعتراف کنم. من کلید در سیزدهم را برداشتم... خدایا! می خواهم اعتراف بکنم... من کلید در سیزذهم را برداشتم... من کلید در سیزدهم را برداشتم...



عید میلاد پیامبر رحمت و مهربانی صلی الله و علیه و آله و سلم، و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک.

حیف از این لینک که داره همینجوری خاک می خوره: جام زهر (کلیک کنید)


کچل
دوشنبه 30 دی 1392 01:06 ق.ظ
سلام علیکم
ممنونم که تبلیغ مارو میکنید:دی
فقط ی چیزی،من هرچی گشتم ندیدم مارو لینک کرده باشید!!:|
اگر دوست داشتید بلینکید!!البته اگر دوست داشتیدش صرفا تعارفه!!
لینک کنید:دی
پاسخ صالحه : سلام
خواهش می کنم
شما خیلی وقته که لینک شدید مننها تو صفحا اول نیستید
الان با گوشی اومدم
بعدا میام درستش می کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.