تبلیغات
چوب خدا صدا نداره... - نقد داستان

نقد داستان

 

نوشته شده توسط:صالحه

بسم الله

سلام
اول نوشت1:
امروز برادر بزرگواری از بلاگرهای دزفولی کامنتی برای من گذاشته بود که ممکنه سوال بعضی دیگه از خواننده های دزفولی وبلاگ چوب خدا باشه. بنابراین با اینکه پاسخ اون فرد رو جداگانه برای خودش ارسال کردم اینجا هم دوباره ولی خیلی خلاصه می نویسم تا رفع ابهام بشه(هویت اون فرد و متن کامنت به دلیل خصوصی ارسال کردن اون، پیش من محفوظه).
ایشون با استناد به این روایت که "نباید آبروی مسلمانی را برد حتی اگر گنهکار باشد" کار وبلاگ ادیب شناس و حمایت من از اون رو زیر سوال برده بودند. پاسخ مختصر و موجز من به ایشون:
آن روایت برای اعمالی که در خفا انجام میشوند صدق میکند؛ و مطمئنا نت جایی برای اعمال پنهانی نیست!
یک نوشته (هر نوشته ای) تا زمانی فقط متعلق به نویسنده ی آن است که در کشوی میزش قرار دارد. ولی به محض اینکه انتشار عمومی یافت در معرض قضاوت دیگران قرار میگیرد؛ بهمین ترتیب رفتارهای ما -بخصوص رفتارهای جمعی ما- تا وقتی ارتباطی به دیگران ندارد که در چهاردیواری منزلمان باشد. و در آن صورت تجسس در آنها  برای هر کسی حرام است. ولی آیا فضای مجازی حکم چهاردیواری شخصی را دارد؟ آیا دسترسی همگان به  نوشته های یک سایت میسور نیست؟
در ضمن آقای افشار فقط یک سوال از آقای بقایی پرسیدند:
"آقای بقایی! آیا شما خود را ادیب می دانید؟"

***
اول نوشت 2:

آمدم تا سیرابت سازم
با اشک هایم؛
نبودی
قلبم شکافت...
و من زمین را نشکافتم

می دانستم نیافتن ریشه هایت
ریشه هایم را می سوزاند

این شعر درسته قبلا به یه نفر دیگه تقدیم شده ولی اینبار خطاب به یه دوست قدیمی نوشتمش. با این حال نظر دادن برای عموم آزاد است!!!

نکته ی 1
مطلبی که در ادامه می بینید یکی از داستانهای قدیمیه که خیلی وقت پیش نوشتم (منظورم چند ماه پیشه؛ چه زود گذشت...). دوستان لطف بفرمایند و از دید انتقادی بهش نگاه کنند. هر کس بیشترین اشکالات رو از داستان گرفت یه هدیه ی تووووپ پیشم داره!

نکته ی 2
عزیزان دزفولی: تکان نخور برادر! خطرناک است! (کلیک کنید)

نکته ی 3
این هم Gmail ادیب شناس برای افرادی که با آقای افشار کار دارند: adibshenas@googlemail.com

نکته ی 4
از قرآن سوخته دود بلند نمی شود، نور بلند می شود؛ باور ندارید از تنور خولی بپرسید...
یا حسین(ع)

نکته ی 5
یادتونه؟
با ما باش، پادشاهی کن!


اما داستان:

   شهید

ضعف و خستگی حتی قدرت باز نگه داشتن چشمهایش را هم به او نمی داد. افكارش مغشوش و مه گرفته بود. چهره ی رسول لحظه ی آخری كه به جبهه می رفت جلوی چشمانش جان گرفت. ایكاش شهید نشده بود. صدای گریه نوزاد می آمد. عجیب بود؛ به ضجه بیشتر شبیه بود تا گریه. بچه اش را شش ماهه به دنیا آورده بود.

...

خوابش برد. از درد و خستگی خبری نبود. احساس كرد درون فضایی غرق دود و آتش قدم می زند. همه جا را از نظر گذراند. قیامت بود انگار... خدایا كجاست اینجا؟!

سویی خیمه های به آتش كشیده را می دید؛ سویی دیگر سنگرهای منهدم شده را...

از جایی صدای برخورد شمشیر و نیزه می آمد و از جایی دیگر صفیر شلیك گلوله و خمپاره...

لحظه ای ناله ی العطش می شنید و لحظه ای دیگر فریاد الله اكبر...

...

دوردست، جایی نزدیك افق به خون نشسته، سیاهی غریبی دید... نزدیك شد... پیكر قطعه قطعه ای روی رمل های قرمز افتاده بود... جلوتر رفت...حجم ساهپوشی بالای بدن بی سر نشسته بود... گریه نمی كرد؛ ضجه میزد، صورتش را می خراشید... به سینه می كوبید... چشمهایش به خون نشسته بود...

سرش را بلند كرد و نگاهش را به چشم های فاطمه دوخت. رسول بود...

رسول خم شد و رگهای بریده پیكر را بوسید...

...

بوی بیمارستان و بوی دود با هم مخلوط شدند. نوزادش را خواست. گلوی كودك را–همانجایی كه ردی مانند اثر تیغ داشت- بوسید. نوزاد با صدایی كه به ضجه بیشتر شبیه بود شروع به گریه كرد... روز عاشورا بود...



جواد
دوشنبه 15 آذر 1389 04:25 ق.ظ



توسل زن بیمار یهودی به حضرت ابوالفضل علیه‌السلام





استمداد از حضرت ابوالفضل و مانع فلج شدن




گفتن یا ابا الفضل علیه السلام و نجات در هنگام خطر حتمی




كمك امام حسین علیه‌السلام در اقامه‌ی مجلس عزا و هم در زندگی




انتقال جسد زن مسیحی تازه مسلمانی توسط فرشتگان به کربلا




ملاقات با امام حسین علیه‌السلام قبل از مرگ




و....















عشقستان اسماعیل
یکشنبه 14 آذر 1389 11:46 ق.ظ
پاسخ صالحه : ممنون
zolaledez
یکشنبه 14 آذر 1389 11:40 ق.ظ
سلام
بایک تعزیه بروزم...
پاسخ صالحه : علیک سلام
شاخه طوبی
یکشنبه 14 آذر 1389 11:13 ق.ظ
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
بصیرت صادق
یکشنبه 14 آذر 1389 06:51 ق.ظ
سلام احوالتون
2 روز تا محرم الحسین 12 روز تا عاشورا 25 روز تا 9 دی
خیلی ممنون از حضورتون بازهم منتظر حضورتون در وبلاگمون هستیم
موفق و موید باشید
پاسخ صالحه : علیک سلام
تنهااااااااااااا
شنبه 13 آذر 1389 11:44 ب.ظ
پاسخ صالحه : ممنون
منتظر
شنبه 13 آذر 1389 10:32 ب.ظ
همسنگرا برای سر سلامتی به صاحب عزای محرم بسم الله...
313 زیارت عاشورا می خوانیم قربة الی الله .لبیك یاحسین..
هركی به اندازه ی وسع و ارادتش به مولا....از اول محرم تا اربعین...
تقدیم به شما سرورم
به وبلاگم سر بزنید...
ღミ★ミღ غزل ღミ★ミღ
شنبه 13 آذر 1389 09:22 ب.ظ
سلام دوست گرامی

ختم مجدد قرآن کریم و صلوات به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم برگزار شد

منتظر حضور سبزتون هستم

پاسخ صالحه : علیک سلام
والا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون محض ریا باید عرض کنم هنوز ختم قبلی مونده
ولی به اهل بیت میگم اگه خواستن خدمت می رسیم
ممنون از اطلاع رسانی
بصیرت صادق
شنبه 13 آذر 1389 09:09 ب.ظ
سلام احوالتون
3 روز تا محرم الحسین
پاسخ صالحه : علیک سلام
زیر درگاه خدا شاکر نعمتهاش هستیم و دعاگوی دوستان
فرص الخیر
شنبه 13 آذر 1389 08:51 ب.ظ
سلام آبجی خانوم خوب خودم

میدونستی بی نظیری؟ یه دونه ای؟

خیلی خیلی ارادت دارم
بزرگواری خیییییییییییییییییییییییلی زیاد

دعا دعا دعا
پاسخ صالحه : علیک سلام
آخه فقط منم که خواهری مثل شما دارم! باید هم بی نظیر باشم
در ضمن ارادت من بیشترتره، چک و چونه هم نداریم
شما هم بزرگوارتری
دعات می کنم زیاد
شما هم دعا کن
طبق قول و قرار قبلی
معترض
شنبه 13 آذر 1389 08:20 ب.ظ
من به آقای ادیب شناس یا سهراب افشار اعتراض دارم
خیلی ها مثل بنده از زبان هتاک آقای بقایی حذر میکنند و بنابراین دلشان میخواهد بطور ناشناس ابراز همراهی و نظر در خصوص زشتنویسی های سایت الفبا داشته باشند.
متاسفانه آقای سهراب افشار خودشان بطور یکطرفه قرارداد کرده اند که کامنتهای ناشناس را درج نمیکنند در حالیکه مهران بقایی براحتی اینکار را میکنند.
اعتراض داریم خانم چوب خدا...این منصفانه نیست.
پاسخ صالحه : برادر یا خواهر معترض
از نظر شخصی بنده اگر آقای افشار کامنتهای بدون ادرس رو تایید بفرمایند ممکنه برای بعضی ها شبهاتی پیش بیاد که نکنه این نظرات رو خودش نوشته تا جو عمومی رو با خودش همراه کنه. پس این نشون دهنده ی ادب و حسن برخورد ایشون و احترام به آقای بقاییه
آقای بقایی هم تصمیم با خودشونه که انصاف رو توی این مناظره رعایت بفرمایند یا نه!
ای وای یادم نبود! آقا مهران قرار گذاشتند در جواب آقای افشار فقط سکوت کنند!!!
...........
شما می تونید در صورت تمایل نظراتتون رو به جیمیل ادیب شناس ارسال کنید.
همشهری منصف
شنبه 13 آذر 1389 07:28 ب.ظ
واقعا خنده داره
در سایت مهران بقایی به وفور به مطالب و مواردی برخواهید خورد که ایشان براحتی به نوشته ها و عقاید افراد حمله کرده اند
به چه جرمی؟
به جرم آنکه افراد مورد حمله ایشان فعالیتهای ادبی و وبلاگی علنی دارند پس مهران بقایی خود را کجاز به دشنام و تهمت و افترا به این عزیزان میدانند.
اثبات این ادعا نیز خیلی راحت است.
سری به www.alefba.net بزنید و مطالب این سایت پرمحتوا!!! را ببینید بدون هیچ واسطه یی به افکار بقایی آشنا خواهید شد.
حال نوبت خود بقایی که شده ... پرسش یک سوال از ایشان توهین تلقی شده است؟
واتعجبا
پاسخ صالحه : ممنون از توضیحات شما
دقیقا همینطوره که از دیدگاه بعضی ها طرح سوال توهین تلقی میشه!!
و البته به خودشون اجازه میدن هر اهانتی که خواستند نثار پرسش کننده بکنند: مردک- عقده ای- حقیر...
به چه جرمی؟ به جرم سوال کردن!
منطق از این جالب تر دیدید؟
حس غریب
شنبه 13 آذر 1389 06:25 ب.ظ
پاسخ صالحه : ما بیشتر آبجی جون
عالم ملکوت
شنبه 13 آذر 1389 05:01 ب.ظ
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِی إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِینَ إِلَى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ

گفت: پروردگارا ! پس مرا تا روزى كه برانگیخته مى‏شوند مهلت ده . خدا گفت : حتما تو از مهلت یافتگانى تا روز معیّنِ معلوم [ابلیس‏] گفت : پس به عزت تو سوگند كه بى‏تردید همه‏شان را گمراه خواهم كرد مگر ان ها که از بندگان مخلص تو باشند


zeinab
شنبه 13 آذر 1389 04:49 ب.ظ
به روی چشم.
یه مطلب آماده کردم.
فرصت کردم میذاریم(پر رنگ)
پاسخ صالحه : چشمت بی بلا
فرص الخیر
شنبه 13 آذر 1389 04:47 ب.ظ
سلاممممم
خوبی آبجی خانوم صالحه خانوم؟

دلم برایت تنگ است و نا شکیبا

دعام کن لطفا
پاسخ صالحه : علیک سلامممممم
شما خوبی؟
ما بیشترترتر
دعا دعا دعا
zeinab
شنبه 13 آذر 1389 03:45 ب.ظ
سلام.
خوبی؟
پاسخ صالحه : سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چطوری؟
کارها خوب پیش میره؟
یه مدت کمرنگ بودی دلم تنگ شده بود.
خواهشا :
1- پررنگ باش
2- وبلاگت رو به روز کن
خب؟
منتظرم
علی مشهدی
شنبه 13 آذر 1389 01:47 ب.ظ
هرکی به فکر خویش حاجی به فکر ریشه
چشم ماهم دعا میکنیم و دعا می کردیم منتها شاید شما گفتی ما خودخواهیم
شوخی کردم همه محتاج دعا هستن
یا علی
پاسخ صالحه : ممنون از شما
گاهی اوقات "التماس دعا" گفتن ها و "چشم، دعا می کنم" ها فقط لقلقه ی زبونمون میشه
ولی باور کنید این بار شدیدا محتاج به دعای دوستان هستم
خیلی دعا کنید که دعا در حق برادر و خواهر دینی باعث میشه خدا بهمون رحم بیاره و دعاهای خودمون هم مستجاب بشن
ظرف عشق
شنبه 13 آذر 1389 01:06 ب.ظ
چشم هایم خسته از دست نگاه
التماس خواب بی كابوس دارم!
كاش دریابد مرا رویای او
نه همان كابوس وحشتناك و تیره
دوست دارم چشم هایم را ببندم
خواب "بیداری" ببینم...!
پاسخ صالحه : زیبا...
علی مشهدی
شنبه 13 آذر 1389 11:44 ق.ظ
سلام
نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

انشالله خدا توفیق بده به همه حق خون های شهدای کربلا رو پایمال نکنیم با با اعمالمون
از دعا برای آقا امام زمان هم یادتون نره اگه ما هم قابل بودیم ما رو هم دعا کنید
که خیلی محتاجیم
یاعلی در پناه حق
پاسخ صالحه : علیک سلام
همیشه دعاگوی دوستان هستم
ایکاش کسی برای خود من دعا کنه که از همه محتاج ترم
پلاک
شنبه 13 آذر 1389 10:54 ق.ظ
سایت انصار حزب الله دزفول بروز است سری بزنید.www.pelaknews.blogfa.com
رحمت خدا
شنبه 13 آذر 1389 02:16 ق.ظ
سلام.
دلم لرزید، قطره اشکی چکید و قلمم نوشت.
دوست دارم نظرتونو در مورد آخرین پستم بدونم...
یا علی...
پاسخ صالحه : علیک سلام
جمعی از بلاگرهای دزفول
جمعه 12 آذر 1389 10:01 ب.ظ
سرکار خانم چوب خدا
همچنان برای همه ما کامنت های مربوط به آقای افشار را بگذارید.
ما همه در حال پیگیری هستیم.
شاید خبر نداشته باشید که موضوع این مباحثه جنجالی و داغ در شهرهای اطراف ( حتی تا اهواز) هم کشیده شده وخیلی ها در حال نظاره قضیه و پایان این ماجرای حساس هستند.
شاد باشید و پر توان.
پاسخ صالحه : ممنون از حمایت و پیگیری شما
اقیانوس
جمعه 12 آذر 1389 09:38 ب.ظ
سلام،
حدیث هست که :خدابا فضلشون با بنده هاشون رفتار می کنند اگه با عدلشون بود هیچ جنبنده ای روی زمین باقی نمی ماند.
پاسخ صالحه : علیک سلام
باز هم با یه حدیث زیبا من رو شرمنده کردی
این هدیه هایی که برام میاری انشاءالله یه روز شما رو به بهشت می برن خواهر جون
ممنون
حس غریب
جمعه 12 آذر 1389 09:02 ب.ظ
سلام
خیلی قشنگ بود
کوتاه اما تإثیرگذار
آپم
یه سر بزن دلم برات تنگ شده
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون
سر فرصت سر می زنم
منم حتما
یكی از بلاگرهای دزفول
جمعه 12 آذر 1389 08:57 ب.ظ
كامنتهای افشار را برای من ارسال نكن چون حذفش می كنم بقیه هم همین كار را میكنند
پاسخ صالحه : ایکاش آدرستون رو می نوشتید که دیگه مزاحمتون نشم
..........
مهم نیست که اون کامنت ها حذف میشن
مهم اینه که قبل از حذف خونده میشن!!!
گندم
جمعه 12 آذر 1389 08:42 ب.ظ
خودمم
پاسخ صالحه : دیدی گفتم
:))
جمعه 12 آذر 1389 08:29 ب.ظ
سلااااااااااااااام بر آبجی صالحه جونم
من داستان رو خیلی دوست داشتم . فقط کاش کمی بلندتر با توصیفات بیشتری بود .
پاسخ صالحه : علیک سلام
از شکلک ها می شه حدس زد یا گمنام هستی یا گندم
کدومشی؟
ایول به نقد جمع و جورت
ممنون
شیعه سیاسی / مهند حامد
جمعه 12 آذر 1389 06:46 ب.ظ
داستان بود یا خاطره؟؟؟
پاسخ صالحه : داستان بود
چهار طاق
جمعه 12 آذر 1389 06:25 ب.ظ
سلام. داستان خوبی بود. پیوند خوبی برقرار كرده بودید بین دو تا فضا. اما در مجموع میشه گفت فقط خوب بود! مثل همه داستانهای شبیه خودش فقط خوب بود! ولی ویژگی خاصی نداشت و درگیرت نمیكرد. اگه این داستان رو كسی كه با عاشورا زلف گره نزده بخونه احساس ویژه ای پیدا نمیكنه. به عبارت دیگه عام نیست. امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم
پاسخ صالحه : علیک سلام
بله
منظورتون رو متوجه شدم
ممنون از وقتی که گذاشتید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30