تبلیغات
چوب خدا صدا نداره... - داستان: بابا می آید...

داستان: بابا می آید...

 

نوشته شده توسط:صالحه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد...

ـــــــــــــ

از دور خانه را زیر نظر می گیریم. حمید مثل اینکه ترسیده باشد مدام بر می گردد و از بالای شانه نگاهی به عقب می اندازد. در فرصتی مناسب که کوچه شلوغ می شود دستش را می گیرم و دنبال خودم می کشم. تمام کوچه را با سرعت هرچه بیشتر می دویم؛ به خانه ی ننه حسن که می رسیم معطل نمی کنم و خودم را داخل دالان تاریک و پیچ در پیچ می اندازم. حسن نفس نفس می زند.

-مصطفی... بیا... بیا برگردیم

:باز تو ترسیدی؟کلی نقشه نکشیدیم که حالا بخوای جا بزنی.

-اون چیه؟

:چی؟ کجا؟

-اون...

گربه ی حنایی ننه حسن از پیچ دالان رد می شود و خرامان از جلوی پایمان می گذرد. چند قدمی که جلو می رود برمی گردد و نگاهی به ظرف شیرش که تهش را هم لیسیده می اندازد. میو میویی می کند و می رود.

:خداروشکر. حتما در پشت بوم بازه که گربه اومده تو حیاط. عجب شانسی داریم. بعد هی تو بگو نمیشه. پشت سرم بیا.

پاورچین پاورچین وارد حیاط دوره ساز و قدیمی ننه حسن می شویم. پیرزن توی بزرگترین اتاق خانه که آفتاب گیر است نشسته و دارد با شانه ی چوبی موهای سفیدش را که قبلا حنا بسته شانه می کند. حمید پقی می زند زیر خنده و سریع دستش را جلوی دهنش می گیرد.

-حالا خوبه مو نداره...

:هیس... من اول میرم. وقتی رسیدم به پله ها تو هم بیا دنبالم.

درست است که پیرزن کم بینا و کم شنواست، ولی تا بحال هر دفعه که خواسته ایم پشت بام خانه اش برویم مچمان را گرفته. عجیب هر دفعه اتفاقی می افتد که متوجه می شود. باید اینبار بیشتر احتیاط کنیم. مخصوصا که ظهر است و تا عصر که سنج ودهل ها و نوحه خوانی ها شروع بشوند چند ساعتی مانده. سکوت خانه و محله اعصابم را خرد می کند. چشم از در اتاق آفتاب گیر -که مشرف به تمام خانه است-بر نمی دارم. شروع می کنم به دویدن. تا خنده می آید که روی لبهایم جا بگیرد، دو سه متر مانده تا پایم به پله ی اول پشت بام برسد صدای جیغش توی گوشم می پیچد:

"کی اونجاس؟ مردم آزارها! بی پدر مادرها... الهی خیر نبینین... الهی جز جگر بزنین... مگه دستم بهتون نرسه..."

همانطور مانده ام و جرئت تکان خوردن ندارم. خودم هم نمی دانم از چه می ترسم. حمید به دادم می رسد.

-سلام ننه حسن!

"سلام و مرگ... سلام و کوفت... مگه آزار دارین شماها؟ چرا من پیرزنو اذیت می کنین؟"

-ننه ما که نیومدیم اذیتت کنیم. مامان مصطفی آش نذری پخته، داد براتون بیاریم. الان میذارمش تو آشپزخونه.

ننه حسن که حالا بلند شده بود و با چشم های ریزش حمید را نگاه می کرد مردد می شود. حمید ظرف شیر گربه! را توی اتاقی که باید آشپزخانه باشد می گذارد. ننه حسن زیرلب غرولند می کند و به اتاق بر می گردد. همینکه پشتش را به ما می کند بدو پله های پشت بام را دو تا یکی می کنیم و بالا می رویم. درست حدس زده بودم. سنگ بزرگ که حکم کلید را برای ننه حسن دارد پشت در چوبی نیست. در پشت بام باز می شود. هوای تازه که به صورتم می خورد تمام وجودم از احساس پیروزی لبریز می شود. حمید آرام آرام جلو می رود و اول از همه نگاهی به خانه ی ما می اندازد.

-مصطفی بیا ببین. مامانامون دوباره دارن گریه می کنن.

:خره! ماه محرمه... معلومه گریه می کنن

-بی ادب. تازشم به خاطر ماه محرم نیست. مگه نشنیدی امروز رادیو چی می گفت؟

:چی می گفت؟

-دوباره شهید گمنام اوردن. مامانم میگه ممکنه بابای منم بینشون باشه.

به اینجا که میرسد بغض می کند. من هم. به حیاط خانه مان نگاه می کنم. مادرم را می بینم که کنار قابلمه ی بزرگ آش نذری نشسته. با یک دستش ملاقه ی بزرگ آش را گرفته و با دست دیگرش تسبیح را. از اینجا هم میتوانم لرزش لب ها و سرخی صورتش را ببینم. بلند می شود و چادرش را دور کمرش جمع می کند. کمرش را که راست می کند من و حمید سرهایمان را میدزدیم و دولا دولا به سمت دیگر بام می رویم. حمید ساکت است و حرفی نمی زند. باید از این حال و هوا درش بیاورم.

:پخ!

-مرض! نزدیک بود پرت بشم تو کوچه! قلبم وایساد دیوونه

هر دو می زنیم زیر خنده. از آن خنده ها که فقط روی لب است و در دل نیست. چشممان که به سر علم ها می افتد تازه یادمان می آید برای چه کاری آمده بودیم. به لبه ی بام نزدیک تر می شوم. محاسباتمان غلط بود. علم ها را به دیوار تکیه نداده اند. جلوتر می روم و دست هایم را روی لبه کاهگلی بام ستون می کنم و آرام و با احتیاط به جلو خم می شوم. سرم گیج می رود. ولی متوجه می شوم که تکیه ی علم ها به چهارپایه ی بزرگی است که بعدازظهر تاسوعا و عاشورا رویش تانکر بزرگ آب را می گذارند. همین چهارپایه باعث شده سر علم حدود یک متر از لبه ی بام فاصله بگیرد. ولی من نمی خواهم کم بیاورم. امسال دیگر نه. اینبار باید هرطور که شده شال سبز بالای علم را بردارم.

-بذار من خم بشم تو نگاه کن ببین چقد می مونه که دستم بهش برسه. اصلا فکر کنم خودم بتونم درش بیارم. ببین!

:نکن دیوونه. میفتی پایین ها! اینطوری خطرناکه.

-هیچم خطرناک نیست. تو از بلندی می ترسی

:من می ترسم؟ کی بود با یه پخ قلبش وایساد؟

-خیلی خب بابا! اصلا بیا بریم. انگار قسمت نیست...

:من امسال هرطور شده می خوام شال سبز رو بردارم. صبر کن... یه فکری کردم.

-چه فکری؟

:میرم چوب کرکره ی مغازه رو بیارم. سرش یه قلاب داره. میتونیم باهاش شال رو باز کنیم. تو هم بیا.

-هنوز من دستم رو دراز کنم که راحت تره...

دیگر به حرفهایش گوش نمی دهم. سنگ را پشت در پشت بام می گذارم و با عجله و بدون توجه به پیرزن از پله ها پایین می آیم و به سمت خانه میدوم. در خانه باز است و بوی سبزی های معطر آش همه جا را پر کرده. داخل می شوم و با عجله راه انباری را پیش می گیرم. انباری گوشه ی حیاط پر است از هرچیزی که به قول مادر ممکن است یک وقتی به درد بخورد. ولی من میدانم دلیل نگهداری اینها به درد بخور بودنشان نیست. من می دانم دلیل مادر برای نگهداری تمام این خاطرات کهنه و خاک گرفته همان چیزی است که باعث می شود او، هرسال روز هشتم محرم، روزی که بابای من و بابای حمید مفقود شدند، به خاطرش آش نذری بپزد. و این همان دلیل من است برای برداشتن آن شال سبز. شال سبزی که حاجت می دهد. شال سبزی که سید محمد –روحانی و پیر و مراد محله- به ضریح اباالفضل(ع) تبرکش کرده. شال سبزی که غبار ضریح ابالفضل رویش نشسته. برای خودم نمی خواهمش. شال باید مال حمید بشود. خواب دیده اند بابای حمید شال را به کمر او می بندد. من میدانم اگر شال سبز را داشته باشد بابایش برمیگردد. مطمئنم تعبیرش همین است. از خودم که نمی گویم، مادرش خواب دیده. نه یک بار و دو بار، سه بار پشت سر هم شب اول محرم بابای حمید می آید و شال سبز را به کمرش میبندد. و من سه سال است هرکاری کرده ام برای برداشتن آن شال و نشده. ولی اینبار فرق می کند. امسال دلم گواهی می دهد مال ما می شود. باید مال ما بشود. باید حمید شال را به کمرش ببندد. و من کمکش می کنم چون میدانم اگر بابای او بیاید حتما از بابای من هم خبری دارد. در انباری را می بندم و دنبال چوب کرکره ی مغازه می گردم. پیدا کردن چوب به آن بلندی قاعدتا نباید کار سختی باشد، ولی لابه لای این همه وسایل.. چشمم به هاون سنگی که می افتد پشتم تیر می کشد. با دست به پیشانیم می کوبم. تازه یادم می افتد از پشت بام که پایین آمدم سنگ بزرگ را پشت در لغزاندم. حالا حسن روی پشت بام ننه حسن تنهاست. خدایا... نکند خل بازی دربیاورد و بخواهد خودش...

بی خیال چوب کرکره می شوم و از انباری بیرون می آیم. مادر تا مرا می بیند صدایم می کند:

"مصطفی... بیا مادر... بیا سهم آش خاله حجی رو ببر. فقط زود برگردی که کلی کار داریم"

دلم شور حمید را می زند. می دانم کله خر است و با اینکه همیشه ی خدا می ترسد ولی عاشق دیوانه بازی است. اما نمی توانم به مادر نه بگویم. ظرف آش را از مادر می گیرم و همینکه می خواهم از در حیاط خارج شوم صدای مادر حمید مثل پتک بر سرم فرود می آید: "آقا مصطفی پسرم، حمید من رو ندیدی؟"

با صدای لرزانم "نه" ای می گویم و از خانه خارج می شوم. از همان اول کوچه گردن می کشم و پشت بام را نگاه می کنم. خدایا شکر... حمید لبه ی بام نیست. شاید دارد زور می زند در پشت بام را باز کند. شاید هم گوشه ای نشسته و دوباره یاد خبر رادیو افتاده. شاید هم... چه خبر است آنجا؟ چرا انقدر شلوغ است؟ دور علم ها را چرا گرفته اند؟ قدم تند می کنم. یک چشمم به جلوی پایم است و چشم دیگرم به شلوغی سر کوچه. لحظه به لحظه به جمعیت اضافه می شود. همه صلوات می فرستند و بعضی ها گریه می کنند. کسی-انگار سید محمد است- بلند یا ابالفضل می گوید و جمعیت همه با هم تکرار می کنند. نمی دانم چقدر میگذرد تا طول کوچه را طی کنم. چشمم که به حمید می افتد خشکم می زند. پاهایم به هم می پیچند و ظرف آش از دستم پرت می شود. خودم هم با شدت زمین می خورم. چانه ام محکم به زمین برخورد کرده و پوستش برگشته. دندانهای پایین توی لب بالا فرو رفته اند. شوری خون را حس می کنم. سر زانو ها و آرنج هایم هم زق زق می کنند. ولی اینها نمی توانند ذهنم را از چیزی که دیده ام منحرف کنند. حمید چطور پایین آمده؟ شال را چطور گیر آورده؟ چرا لباسهایش پاره و خاکی هستند؟ جلو می روم و مسیرم را از بین جمعیت باز می کنم. حمید وسط ایستاده و همه جلو میآیند و به شال دور کمرش دست می کشند و به سر و رویشان می کشند. من را که می بیند لبخند می زند و اشک هایش را پاک می کند:

-مصطفی ببین! بابام خودش اومد شال رو به کمرم بست. به خدا راست میگم. خودش بود(گریه ی جمعیت)، تازه گفت بهت بگم بابای تو امروز میاد... صورتت چی شده؟

چشم هایم می سوزند. مانع ریختن اشک هایم نمی شوم. سمت خانه برمیگردم. باید به مادر بگویم بابا می آید...

ـــــــــــــــــــ

پ.ن1:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در دل تاک است...




رحیل
یکشنبه 21 آذر 1389 03:13 ب.ظ
سلام. عزاداری ها قبول.
خدا قوت
پاسخ صالحه : علیک سلام
عزاداری شما هم قبول باشه
zeinab
یکشنبه 21 آذر 1389 02:58 ب.ظ
سلام عزیزم.
ممنونم از دعوتت
پاسخ صالحه : علیک سلام
خوش اومدی
جواد
یکشنبه 21 آذر 1389 02:35 ب.ظ
با شعر(خودم وخدا )بروزم.
گفتن یک یاعلی تیکه کلام منه
یه خدای نازنین تنها پناه منه
...
خوشحال میشم به کلبه ی حقیرانم سربزنید.
اگه دوست داشتید بهم اطلاع بدید تا تبادل لینک کنی
حس غریب
یکشنبه 21 آذر 1389 12:39 ب.ظ
یا حسین شهید
حس غریب
یکشنبه 21 آذر 1389 12:39 ب.ظ
یا حسین شهید
میر حسین موسوی موجودی مضحک
یکشنبه 21 آذر 1389 09:51 ق.ظ
سلام
ایکاش دوباره جنگ بشه تا مردای واقعی خودشون رو نشون بدن و کشورمون یه بار دیگه قدرتشو به دجال و دجال زادگان نشون بده
یا علی ع
پاسخ صالحه : علیک سلام
الان هم تو جنگیم
و این جنگ برخلاف اسمش به مراتب سخت تر از جنگ قبلیه
ولی من همون جنگ سخت رو ترجیح میدم، چون از دروغ و دورویی متنفرم
طاهره فتاحی
یکشنبه 21 آذر 1389 09:16 ق.ظ
چرا داستان عشقولانه نمی نویسی؟
با این قلم قوی که تو داری مطمئنم قصه ی قشنگی از آب در میاد...
پاسخ صالحه : چندتایی نوشتم
ولی:
1-قوی نیستن
2-هنوز موقعیت خوبی برای نوشتن داستان با مضمین عشقولانه پیش نیومده
3-این جور داستان ها رو باید با احتیاط خاصی نوشت وگرنه دردسر ساز میشن!!
4-...!
طاهره فتاحی
یکشنبه 21 آذر 1389 01:04 ق.ظ
صحنه زمین خوردن پسره عالی توصیف شده بود...
پاسخ صالحه : ولی بچه ها راست میگن
پایانش خیلی شعاری و به قول استاد "کلیداسراری" بود. این چیزهایی که من می نویسم همیشه یه چیزی کم دارن. باید اونو پیدا کنم
طاهره فتاحی
یکشنبه 21 آذر 1389 01:01 ق.ظ
جای خالی هپلی واقعــــــــــــــــــــا احساس می شه...
پاسخ صالحه : یعنی خودش اینو می دونه؟
طاهره فتاحی
یکشنبه 21 آذر 1389 01:00 ق.ظ
سلام.
عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود.
آخرش چشمام خیس شد.
تبریک می گم.
بازم از این کارا بکن...
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون عزیزم
مهران بقایی
شنبه 20 آذر 1389 11:35 ب.ظ
در داستان نباید شعار داد داستان باید خودش حرف خودش را بزند اگر نویسنده شیفته ی داستان خودش بشود این خطر وجود دارد كه (داستان) به جای خواننده تصمیم بگیرد و این یعنی كه خواننده فرصتی برای درگیر شدن با قصه پیدا نمی كند در داستان شما هم این مشكل وجود دارد شما خیلی خوب شروع كرده اید اما در بهتر نقطه ی داستان كار از دستتان در رفته است یعنی آنجا كه راوی كاسه ی آش بدست از خانه خارج میشود پیشنهاد میكنم داستان را از اینجا به بعد باز نویسی كنید و سعی نكنید داستان را با شعار مخلوط كنید بلكه با حفظ آنچه قصد دارید بگویید تمهید دیگری برای پایان بندی داستانتان پیدا كنید / موفق باشید
پاسخ صالحه : با نقد شما کاملا موافقم
شاهد
شنبه 20 آذر 1389 04:02 ب.ظ
داستانت رو خیلی روون پیش برده بودی و ریزترین حاشیه ها رو توصیف کرده بودی ولی این توصیفات رو در اخر قصه به طور ناگهانی قطع می کنی که باعث شده نتونم با انتهای داستانت ارتباط خوبی برقرار کنم.
پاسخ صالحه : ممنون از نقدت بزرگوار
درست میفرمایید
سعی می کنم تو داستان بعدی حواسم رو بیشتر جمع کنم
خادم الشهدا
شنبه 20 آذر 1389 03:20 ب.ظ
سلام صالحه جون

خوبی؟

عزیز جان راستش وقت نکردم داستانت رو بخونم،انشاالله سر فرصت.

فقط اومده بودم عرض ادب و عرض تسلیت

التماس دعا،خیلی ها
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون، شما خوبی؟
لطف می کنی که سر می زنی
خیلی خوشحالم می کنی
حتما دعات می کنم. منم التماس دعا دارم
حس غریب
شنبه 20 آذر 1389 01:59 ب.ظ
سلام آبجی جونم
پاسخ صالحه : علیک سلام آبجی خانم
آرون
شنبه 20 آذر 1389 12:37 ب.ظ
سر فرصت میام میخونم
پاسخ صالحه : تشکر
فرص الخیر
شنبه 20 آذر 1389 12:21 ب.ظ
سلام
من که چیزی ندارم بفرستم!

میخوای خودم رو پست کنم؟ والا
پاسخ صالحه : علیک سلام
به شدت استقبال می کنم اگه خودتو بفرستی!
والا!
محمد ازدزفول
شنبه 20 آذر 1389 11:58 ق.ظ
سلام هرجه از دوست رسد نیكوست با زیبای یخ زده به روزم منتظر شماهستم
پاسخ صالحه : علیک سلام
چشم
احسان
شنبه 20 آذر 1389 11:42 ق.ظ
سلام همسنگر
داستان خیلی جالبی بود
داستان واقعی بود؟
دست به قلم خیلی خوبی دارید.
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون از لطفتون
فضا واقعی بود ولی ماجرا نه!
عشقستان اسماعیل
شنبه 20 آذر 1389 04:58 ق.ظ
سلام
سکوت میکنم تمام نگفته هایی را که ...
صبحانه اشک امروز ما هم از این سفره
خدایا.............
پاسخ صالحه : علیک سلام
گاهی اوقات سکوت فریاد می زند بسیاری ناگفته ها را...
موزون
شنبه 20 آذر 1389 12:47 ق.ظ
خوندم داستان رو ولی نمیدونم چرا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
مطمئنم حس و حال من یه چیزیش بوده و اشکال از داستان تو نیست.
اینو جدی میگم.
پاسخ صالحه : به جز شما، یکی دیگه از بچه ها هم خصوصی بهم گفت کار خوب و قوی و پخته ای نبوده.
راستش اول که شروع کردم به نوشتن اصلا قرار نبود آخر قصه اینطوری باشه. نمی دونم چطور یهویی اینطوری شد. در هر صورت ممنون از وقتی که گذاشتید
شرمنده اگه وقتتون هدر رفت
سعی می کنم دفعه ی بعدی بهتر بشه
ن.خ
شنبه 20 آذر 1389 12:43 ق.ظ
سلام .عالی بود صالحه جان.یک نفس تا اخرش رو با اشتیاق خوندم.قلمت خیلی بهتر شده.قبلا هم بهت گفتم که از داستانهات به شدت خوشم میاد و لذت میبرم.
دست مریزاد.آفرین.ماشالله.چشم نخوری ایشالله
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون از لطفت عزیزم
آبجی زهرا
شنبه 20 آذر 1389 12:08 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
ماشالله بزنم به تخته.چشمم کف پات.خیلی خوب نوشتی.
به جز من همه ی برو بچ قطعه 26 یه هنری دارن.
اونجا که گفتی مردم پای علم جمع شدن، گفتم حتماً حمید افتاده مرده.
بعدش خیالم راحت شد.
به آبجیت سلام برسون.
پاسخ صالحه : علیک سلااااااااااااااااام
این چه حرفیه عزیز؟ شما خودت یه پا هنرمندی
ممنون. آبجی هم سلام می رسونه
ف.ب
جمعه 19 آذر 1389 11:27 ب.ظ
بسم رب الحسین
سلام صالحه جون
چه مهارتی داره برای در آوردن اشک آدما
احسنت
به روزم با طرح هیهات منا الذلة
_________
التماس دعای فرج
پاسخ صالحه : علیک سلام
ممنون از لطفت
چشم. الان میان میام می بینم
فرص الخیر
جمعه 19 آذر 1389 11:06 ب.ظ
سلام
باریکلا به تو
آدرس بدم کتابارو بفرستی؟

هان! بدم؟
پاسخ صالحه : علیک سلام
زرنگی؟
کتابها پیش من امانته
خودم آویزون داداشم شدم از تهران برام بخره
من آدرس بدم برام بفرستی؟
هان! بدم؟
BlackFox
جمعه 19 آذر 1389 10:30 ب.ظ
تبریک میگم به خاطر قلمت. من سررشته ی چندانی از ادبیات ندارم راستشو بخوای علاقه ای هم ندارم! اما داستانت به نظرم زیبا و تاثیرگذار بود
پاسخ صالحه : ممنون
هم به خاطر صداقت! و هم به خاطر نظرتون
لطف دارید
وارث
جمعه 19 آذر 1389 10:28 ب.ظ
سلام صالحه جون
دست مریزاد به این قلم.
خیلی باحال بود. مخصوصا اون جایی که مصطفی میخکوب میشه، دلم به تاب تاب افتاد. گفتم الآن میبینیم که حمید رفته پیش باباش.
خلاصه که خوب التهاب به دل آدم وارد میکنی.
راستی عزاداری ها قبول
التماس دعای فرج
پاسخ صالحه : علیک سلام آبجی جونم
ممنون از لطفت
عزاداری شما هم قبول باشه
اللهم عجل لولیک الفرج
فرص الخیر
جمعه 19 آذر 1389 09:54 ب.ظ
به به! بده ما هم بخونیم خب

چی هستن؟

راستی جایزه کتاب سال رو که گرفتی ما رو یادت نره ها!!

ما همون دوستای قدیمی هستیم! گیرم استعداد جایزه گرفتن نداشته باشیم
پاسخ صالحه : ای بابا
اون بچه های کلاس اینم از شما!
بابا
باور کنید من خیلی دارم رو "جنبه" ام کار می کنم!
کتابها اینا هستن:
ورود نویسنده به ساحت داستان و خروج نویسنده از آن(محمدرضا سرشار)
ذهنیت و زاویه ی دید(علی حائری)
درسهایی درباره ی داستان نویسی(لئونارد بیشاپ)
مخصوصا از این آخری خوشم میاد. خیلی باحاله
فرص الخیر
جمعه 19 آذر 1389 09:44 ب.ظ
سلام آبجی خانوم
بسیار بسیار بسیار عالی بود

جدا میگم که خیلی پیشرفت کردی. خیلی قلمت رشد کرده. واقعا بهت تبریک میگم
پاسخ صالحه : علیک سلام عدیدم
راست میگی؟
ممنون از لطفت. خدا کنه همینطور باشه
خبر نداری استادم سه تا کتاب قطور درباره ی داستان نویسی بهم داده که بخونم. البته من هنوز نخوندم ها!
انیس الدوله
جمعه 19 آذر 1389 09:31 ب.ظ
عزیزم،اگه با دقت بوف کور رو خونده باشی میفهمی که بر اساس زندگیشه.نکنه زندگیش رو از یه نویسنده ی خارجی درآورده؟
اگه هم اینطوره اسم اون نویسنده و مشخصات کتابش(همون کتابی که ادعا میکنی از روش نوشته)رو بهم بده بخونم.
سعی کن اینطوری نباشی که هرکی بدت میاد رو سیاه سیاه جلوه بدی وهرکی خوشت میاد رو سفید سفید،چون اینطوری طرف مقابلت فکر میکنه داری نظرتو بهش تحمیل میکنی!!!
پاسخ صالحه : عزیزدلم چرا تو انقده جوش میاری یهو؟
ببین! تو خودت انقده رو هدایت حساسی که باعث شده با این لحن خشن بیای برا من کامنت بذاری. بعد به من میگی سعی کن اینطوری نباشی که...
بگذریم
یه جایی از قول محمدرضا سرشار(رهگذر) خوندم که داستان بوف کور تلفیقی از سه داستان خارجیه. می گردم اون منبع رو که اینو توش خوندم پیدا می کنم بهت می گم.
در ضمن از نظر من هدایت همینجوری سیاه هست. لازم نیست لزوما به این کار داشته باشیم که داستان رو از رو یکی دیگه نوشته بیا نه! نظرم رو هم تحمیل نمی کنم. دوست نداری قبول نکن خب!
ــــــــــــــ
این رو بخون متوجهمیشی:
http://www.sarshar.org/archives/critics/post_24.html
احسان
جمعه 19 آذر 1389 09:03 ب.ظ
سلام همسنگر به روزم با " ناگفته های استر مردخای" حتما به ما سر بزنید.
یا علی التماس دعا
نظر یادتون نره
پاسخ صالحه : علیک سلام
ایکاش شما هم نظرتون رو درباره ی داستانم می گفتید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30